تخمه جاپوني

درباره الی، شرلوک هلمز و پالس های کشنده !

من از چند تا چیز که توی زندگی امروز خیلی جا افتاده و فکر می کنیم بدون اونها می میمریم خوشم نمیاد و خوشبختانه دارم ذره ذره خودم ازشون خلاص می کنم . این چیزها هم، چیزای کلا بدی نیست اما سلیقه من اینطوریه که دوست دارم ازشون رد بشم . حالا بعضی هاشون رو به صورت قطعی و دایمی و بعضی ها رو از طریق به کمترین حد ممکن رسوندن . 

خوردن سویس و کالباس ، هر فیلمی رو خریدن ، خوندن روزنامه‌ها و سایتهای خبری ، سرو کله زدن با راننده تاکسی و آژانس ها ( سر چیزهای زیادی مثل کرایه اضافه گرفتن،بی ادبی، صدای بلند موزیک و سیگار کشیدن و... البته به غیر از "سرعت زیاد" که چون خیلی جون عزیز هستم ازش نمیگذرم ) و  موبایل و فیس بوک از این جمله عادت های دوست داشتنی هستند !    

موبایل رو که در اولین فرصت (که فقط خودم می دونم کی زمانش میرسه اما زیاد دور نیست) کلا می ذارم کنار . یه وقتی از یک کسی که آدم دنیا دیده‌ای هم هست پرسیدم شما واقعا موبایل نداری؟ جوابش به نظرم خیلی قشنگ بود . بهم گفت "اصلا دوست ندارم وقتی که تصمیم گرفته ام به جایی یا به دیدن کسی برم ، توی راه زنگ یک تلفن راهم رو عوض کنه".

                         

 اون وقتی که این "چیز" همراه ماها نبود و مردم هر وقت که از خونه بیرون می اومدند تا وقتی که برگردند کسی از بی خبری اونها نه نگران و نه مضطرب و ...  اما الان کافیه که مثلا مادرت یا یه فرد دیگه‌ای از خونوادت بهت زنگ بزنه و ببینه در دسترس نیستی ، یا خاموشی یا جواب نمی دی اولش میگه خوب شاید جاییه که آنتن نمیده، یا شارژش تموم شده یا تو جلسه یا سینما بوده خاموش کرده . اما از همون زمان یه چیز کوچولو اندازه میکروب ته دلش به دنیا میاد و نیم ساعتی خودش رو مشغول میکنه و دوباره زنگ میزه و باز هم همون بساط تکرار میشه و تکرار و تکرار تا  اون دلشوره اندازه میکروبه یهو توی سرش میشه قد یک لبو !   و اونقدر ادامه پیدا میکنه تا یه خبری از تو بشه و یا خدای ناکرده از فشار استرس و ناراحتی دیگه اصلا نباشه که از تو خبری بشه یا نشه .

حالا این درباره خانواده‌ات ، دوستات، همسر (ات)، همکارهات ، فک و فامیلات و ... همه کسانی که عادت کردن باهات از طریق موبایل در ارتباط باشن هست دیگه و خودت هم همین شکل رابطه و عادت کردن به همیشه در دسترس بودن رو نسبت به همین افراد داری . 

وقتی این "چیز" وجود نداشت مردم چه کار می کردن؟ تلفن توی خونه و محل کار و تلفن سکه ای و کارت تلفن توی خیابون بود و هنوزم هست و همه کارها و ارتباطهاشون رو راه می انداخت و مشکلی هم نبود .

بعد از یاهو 360 حالا این فیس بوک (...ه) و این به اصطلاح شبکه های اجتماعی هم که دیگه شده سرگرمی - بدبختی جدید یکی دو ساله اخیر ما و حالی داریم می کنیم واقعا!! . خیلی جالبه. یه سوال:راحت ترین آدمها توی هرجای دنیا که دوست دارن هر طوری که دلشون می خواد توی اجتماع باشند بالاخره "پرده" جلوی پنجره هاشون می زنند یا نمی زنند؟ . قدیما که مردم دو تا پرده کلفت رو هم میزدن که حتی موقع لباس عوض کردن سایه شون هم از بیرون پیدا نباشه ( ولی واقعا بعضی ها سایه شون از خودشون جذاب تر هم میشه  D:  )     

   

                                                 

حالا چرا  آدم‌ باید همه اسم و آدرس و عکس و ارتباطات و اینکه به چه چیزی فکر می کنه و ... و کلا جیک و پوک خودش و اطرافیانش رو بریزه توی سینی و پیشکشی انواع و اقسام آدمهای روانی و مریض و مشکل دار و مشکل ساز پخش کنه تو هوا ؟

تازه شرقی ها که کلا آدم های بی خیالتری و به قول معروف اوپن تری! توی ارتباط گیری هستن ( نمونه اش فیلم درباره الی بود که جز اسم کوچک دختره - الی- که با خودشون برده بودند مسافرت و توی جمع خصوصی و خونوادشون ، هیچی دیگه ازش نمی دونستند)  من موندم غربی ها که حتی وقتی می بینن بچشون داره دم در با یک نفر غربیه دو کلام حرف میزنه یا آدرس جایی رو به طرف میده ، مثل ناصر حجازی شیرجه می زنند تا بچه رو از طرف دور کنن و از اول هم جز مهمترین تعلیماتشون  حرف نزدن با غریبه هاست چطور اینقدر نسبت به این مساله بی خیالند؟ یا شایدم اینطوری نیست و مثل زینال بندری (قاچاقچی فیلم تاراج) که خودشون مواد نمی کشن ، محض رضای خدا فقط این رو ساختن که بقیه استفاده کنند و با هم دیگه، ... شون رو به اشتراک!!! بگذارند  (:

              

جالبه هرچی که داره جرم و جنایت و آدم دزدی و گروگان گیری و قتل و تجاوز و دزدی بیشتر میشه مردم دارن هی اطلاعات بیشتری از خودشون و خونوادشون و محل زندگی و عادت ها و ارتباطاتشون و ... رو برای عموم علنی می کنن . حالا این دلیل اونه و یا اون دلیل این نیست رو نمی دونم .  

جالبه که این شیطون هر روز هم داره یه چیز جدید برای گرفتن اطلاعات بیشتر از آدمها اضافه می کنه و مدتیه می بینم نسبت خویشاوندی ها رو هم داره میگیره !! . واقعا دیگه چیزی مونده که کسی یا جایی بخواد درباره همه آدمها بدونه و نتونه بفهمه؟ دیگه چیزی به اسم راز ، اسرار خانوادگی یا یه جای دنج ، خلوت و یواشکی و ...  توی زندگی آدمها میتونه وجود داشته باشه؟

 واقعا داریم چکار می کنیم؟  که با آدمهای بیشتری در ارتباط باشیم؟ که باهاش چکار کنیم؟ توی این ارتباط ها دنبال چی هستیم ؟ اگه دلمون برا کسی تنگ بشه که یا باید ببینیمش یا بهش تلفن بزنیم یا خونه آخرش عکسمون رو براش EMAIL کنیم .

حالا چرا باید هی بشینیم و حرفهای تو دلمون و وضعیت روحی و شغلی و خانوادگیمون رو جار بزنیم؟ که چی بشه ؟ می دونید چقدر کارها میشه با این اسم ها و اطلاعات و عکسهای به ظاهر ریز و بی خودی و بی اهمیت و عادی کرد؟ من که می دونم ! ( شرلوک هلمز جایی توی سریالش که چند سال پیش پخش می شد به واتسون میگفت مردم لندن شانس آوردن که من تبهکار نشدم! ) 

حالا که حرف این کارآگاه معروف شد پس این قصه کوچولو رو که یه جورایی با قضیه بالا در ارتباطه رو بخونید تا بعد ببینیم چی میشه:

شرلوک هلمز و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و به آسمان نگاه کرد. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بنداز و بگو چی می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ". شرلوک هلمز کمی فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند. !

                           

حالا شاید بعد از تموم این حرفها بگید پس چرا تو هنوز تو فیس بوک  هستی. جوابش هم اینکه به خدا حداقل دو نفر شاهدن که من بارها خواستم غیرفعالش کنم اما نشد چون فیلترشکنمون مشکل داره، اما قدم اولم این بود تا زمانی که بتونم کلش رو غیر فعال کنم ، فعلا لیست 300 تایی دوستهام رو رسوندم به 30 تا ! مخلص همشون هم هستم اما اگه باهاشون کاری داشته باشم یا دلم براشون تنگ بشه بهشون سر می زنم یا تلفن . 

                                                                        

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت۱۱:٤٤ ‎ق.ظتوسط امید | نظرات ()
پاریسی ها الکی به جهنم نمی روند!

امروز بعد چند ماه ، mp4 قدیمم رو که وقتی کلاس زبان می رفتم ، همیشه همراهم بود و کلاسهام رو توش می ریختم و توی طول هفته گوش می کردم ، از توی کمدم برداشتم و دوباره با خودم از خونه آوردم بیرون .

 دو شب پیش که دیدم سمیه چه پیشرفت خوبی توی کلاس فرانسه اش که مدت زیادی هم نیست داره میره داشته ، خیلی خر کیف شدم . دیدن تلاش سمیه و آرزو و از اون طرف قول و قرارهای ... و ... ؛ انگار که یک دفعه منو از اون خواب تنبلیم بیرون آورده باشه دوباره انگیزه یاد گرفتن چیزی رو که می دونم چقدر بهش نیاز دارم زنده کرد اما خوب بلاخره به قول یارو  "ترک عادت های بد انگیزه های خوب می خواد" دیگه .  جدا حیف نیست ادم پاریس رو  نبینه؟!!     

                                

                                                                    

    شنیدن دوباره صدای میرزایی ( معلممون) هرچند همیشه نمی دونم چرا و شاید هم می دو نم چرا با من مشکل داشت، دوباره همه خاطره های خوبی رو برام زنده کرد که پارسال توی کلاسهاش داشتم . فضای شاد و خنده بازار کلاس و متلک و چرت و پرت گفتنها و تسلط اون توی درس دادن خارج از قواعد کلاس زبانهای دیگه حیفه که همینطوری توی دستگاهم که روی میز میذاشتم تا همه کلاس توش ضبط بشه بمونه . دیگه وقتش شده بود که دوباره این غول رو از توی چراغ خاک گرفته اش بیارم بیرون .

   

امروز توی مسیر خونه تا دفتر و موقع رد شدن از ترافیک و شلوغی جلوی نمایشگاه کتاب یاد این افتاده بودم که نمایشگاه کتاب هم مثل جشنواره فجر مال موقعی بود که می شد چیزهایی رو پیدا کرد که فقط مال اونجا و اون روزهاست و ممکنه خارج از اون نمایشگاه یا جشنواره نتونی پیداش کنی. زمانی که بعضی کتابها رو فقط توی نمایشگاه میشد گیر آورد و بعضی فیلمها رو توی جشنواره فقط میشد دید چون بعدش توقیف می شدند. الان که دیگه هیچکدوم از این دلایل وجود نداره . اما من هنوز یک چیز نمایشگاه کتاب رو خیلی دوست دارم . اینکه بدون اینکه پاهام رو از این غرفه به اون غرفه برای دیدن جلد کتابهایی که توی ویترین هر کتابفروشی هست  خسته کنم ، بر بولوار اصلیش روی جدول بشینم و با یک نوشابه فانتا کنارم ساندویچ ژامبون گاز بزنم و یکی دو ساعت همینطوری مردم رو نگاه کنم .

       

توی همین فکر و خیالها و گوش کردن به ترانه "الکی" سیاوش قمیشی توی گوشم که صدای بلند رادیوی توی ماشین ( راننده تاکسی ها تازگی ها این کار رو زیاد می کنن که کسی خیلی توی ماشین بلند بلند با بغل دستیش یا موبایلش فک نزنه)  نگذاشت ادامه اش رو و بعد هم ترانه "هوو" ایبرام و الی رو گوش کنم اما دیگه  رسیده بودم به دفتر که زنگ زدم به سمیه که شنیدم تمام یک ساعت زمان صرف کرده دیشبش توی خونه جلوی کامپیوتر وقتی من داشم برای چندمین بار فیلم Euro trip را می دیدم بی خودی بوده و چون word دو تا دستگاه به هم نمی خورده مجبور شده دوباره او کار و انجام بده . می خواستم برای چندمین بار بهش یادآوری کنم که هیچ وقت وقت استراحت توی خونه ات رو صرف کارهای محل کارت نکن که نگفتم و نمی دونم چرا به جاش بهش گفتم که " وقتی دنیای فرشته ها و شیاطین در هم تداخل پیدا می کنه ، موجودات دورگه ای به وجود میاد که محکوم به رفتن به جهنم  هستند!"     

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت۱۱:۱۸ ‎ق.ظتوسط امید | نظرات ()
دود سیاه و کشف یک بیماری مسری جدید

پیدا کردن دو تا چیز تو این هفته ای که گذشت خیلی خیلی بهم حال داد که البته یکیش به لطف سمیه بود و دومیش به لطف خودم و از اونجایی که اول سمیه منو خوشحال کرد و بعد من آرزو رو ، پس نتیجه میگیریم مسبب دومیش هم سمیه بوده .

قضیه از این قراره که سمیه ، یهووی زنگ زد بهم و پرسید تو تا کجای سریال لاست رو دیدی منم انگار یهو دود سیاه جلو چشمامو گرفت حدس زدم قضیه از چه قراره و گفتم تا اونجا که جان لاک میره دخل جیکوب رو میاره و  تا وقتی بشینم و ادامه این سریال واقعا جادویی رو که مدتها بود ازش دور بودم رو ببینم و با چشمام صحنه ها و شخصیتهاشو بجوم ، دل تو دلم نبود .

              

بابا شروع اولین قسمت از فصل شش که کیت از خواب می پره و غلط میزنه و تازه میفهمه کجا افتاده بوده رو بگیر و بیا تا برسی به صحنه کری خوندن جیکوب و مرد سیاه پوش برای همدیگه و شرابی که توی اون بطری حبس شده و ... . بابا میگم جادویی نگید چرا .  

                             

به کی بود داشتم می گفتم دفعه اول که این سریال رو دیدم از همون اولین قسمت از "ساویر" خوشم اومد و بعد لاک و جک و بن  اما از وقتی که دوباره دیدم این سریال رو  دلم برای جک بیشتر از همه تنگ میشه ، نمی دونم چرا  و خلاصه که سمیه خانوم ایول داری و یکی طلبت .

            

دومی پیدا کردن آوش بود. آرش نه ها، آوش . همون پسره خوشگله که می خونه لیلی و موهای لختش رو تکون تکون میده ( البته نه مثل اون پسر چندشه شهریار ) و لیلی_ کلیپش انصافا لیلی خوبیه به چشم لیلی ای  و برای اولین بار واقعا رنگ تیره داره (لیلی قصه لیلی مجنون اصولا سیاه بوده و اسمش هم تابلو دیگه) . چند وقتی بود که آرزو ازم خواسته بود براش پیدا کنم و رو صفحه فیس بوکش بفرستم که نمیشد. این اینترنت بی حیای ما، ارسال سوزان روشن رو ( که الهی  ... ) قبول می کرد  اما این آوش ننه مرده رو نه و یهو نمی دونم چی شد درست وقتی که خیلی اعصابم به یک دلیلی خورد بود ، بعد از مدتها سر و کله زدن یهو ارسال رو زدم که دیدم رفت و نشست رو صفحه .

راس راسی دیگه تردید ندارم شادی یه بیماری مسریه .

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت٤:۳٦ ‎ب.ظتوسط امید | نظرات ()